77-داستان های خدا(7)
تو قشنگترینی.... فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود,روی نیمکتی چوبی,روبروی یک ابنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی؟ - نه - مطمئنی؟ - نه - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدیم - راست می گی؟ - از ته قلبم اره دخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید,شاد شاد چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهاشو پاک کرد,کیفش رو باز کرد,عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت. از خودگذشتگی..... سال ها پيش زماني که به عنوان داوطلب در بيمارستان...
نویسنده :
💚رستا💙
17:23



